تبليغاتX
خاطره ها
بازم نشد!!
 

چهلم دایی مامانم گذشت و.....

از دست این مامانها!! به جای اینکه بشینن تو مراسم داییشون بگرین! میشینن اس ام اس بازی میکنن!!!

ما خواستیم ۱ مانتو بدوزیم به خاطر همین به پیشنهاد پرند گوشکردیم و سری به خاله زهرا زدیمو....

که این سر زدن ما ۳ روز به طول انجامید و با موفقیت کامل انجام شد!!!!دوخت مانتو به همراه سرویس دهی مناسب: صبحانه ناهار شام جای خواب ...

اگر شما عاشق موجودات هستید... اگر شما به دنبال حیوانات میگردید... اگر شما از همنشینی با آنها لذت میبرید ...حتما سری به استخر کوثر بزنید....این موقعیت طلایی رو از دست ندهید!

چه خبره این تابستون ...خدا بده برکت!!! تا دلتون بخواد کلی مراسم عقد و عروسی دعوت شدیم....این شالله روزی شما باشه. به خاطر همین حدود ۱ ماه از دست این جانب راحت هستید و از این حرفها!!

چه قدر خوبه که آدم ۱ ماشین ولم دستش بیاد و آویزون طرف بشه که آره منو هم با خودت شیراز ببر!!! خدا عمرت بده آقا یحیی!

شنیدم آقای زرندیان عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم دیگه قصد نداره منو تو تیم راه بده!!آقا ما باید با هم مذاکراتی داشته باشیم!!

تو مراسم فاتحه خیلی از آدمهارو دیدم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون و چه قدر هم تغییر کرده بودند

آخه چرا وقتی من تصمیم به انجام کاری میگیرم موفق به انجام همون کار نمیشم!!!

من هنوز اتاقم رو رنگ نزدم!!

باغچم خشک شده.....نیازمند یاری سبزتان هستیم!!

و اینکه جشنی رو که عقب انداختم......... بازم خودم نیستم!!!

آقا افشین من که دیگه به خاطر این موضوع جرات ندارم شما رو زیارت کنم!!!!

راستی چه عجبی اسم من تو ۱کی از این سریال ها اومد!!! حضرت یوسف!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:47 توسط لی لی |
اه........
 

سلام ..

بعضیها که آبجیشون نفر اول المپیاد ریاضی توی بوشهر شده بازم نمی خوان شیرینی بدن!!! آقای عمو منظورمه!!

بعضیهام خیلی از دست من دلگیر هستن که نه خبری بهشون میدم نه اس ام اس میدم!!! به همین خیال باش!!!

این جمعه که کنکوره بدم تموم.....نمیشه!! پیام نور هنوز مونده!!

من اگه دستم به این برو بچ بر گذاری جشن برسه می دونم چیکارشون کنم!!! من اون موقع سر جلسه کنکورم

خیلی نامردیه!!!!!!!! میکشمتون

ولی سعی میکنم به سرعت جت خودمو برسونم!!!!!

وقتی آقای عمو بشه عکاس به نظر شما چی میشه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:19 توسط لی لی |
گرد گیری
 

سلام برو بچ خودمون خوبین که به سلامتی؟

۱ مدتی ننوشتم .....دلیل می خوای؟!! خوب حتما دلیل داره دیگه!!! ااا تو چیکار داری!!! چه پورو!!

من تازه فهمیدم افتادن تو عمق ۲۰ متر چه قدر می تونه ترسناک باشه!! وقتی شنا بلد نباشی!

با چه دل و جراتی هم رفتم قایقرانی!!!!

به همین دلیل فعلا در مرخصی به سر میبرم تا شنا هرو یاد بگیرم!!!

۲ روز در گیر اسباب کشی منزل درخترعمو اینا بودیم که البته بنده فقط رفتم و خوردم!!! ۱ خورده هم موکت برشیدیم با کمک عمو

فرداش با همون دختر عموهه رفتیم برا کارت ملی آخه بلانسبت قراره کنکور بدیم!! خلاصه این پرند خانوم قصه ما رفت که در خواست بده که گفتن عکس!!!!

ما هم رفتیم عکس بگیریم گفتن ساعت۳۰/۱۱!!!   گفتیم چیکار کنیم  چیکار نکنیم.... رفتیم زیتون خط بزنیم!!! عجب کلمه ای!!

رفتیم اونجاهو مثل بیکارا و البته آدمهای فضول تو همه مغازه ها سرک کشیدیم و ....

بنده خدا فروشنده مانتو هی میگفت آره این مدل جدیده اون هم کاره ترک این هم... نمی دونست که ما داریم مدل دزدی می کنیم که بریم بدوزیم که فکر میکرد مثل خانومای محترم قصد خرید داریم.!!!

دیگه تا برگشتیماداره ثبت شده بود ۱۲ !! عکس که گرفت گفت که فردا بیاین برا عکستون!!!

هیچی دیگه ما هم دست از پا درازتر برگشتیم!!!!

امروز تو این فکر بودم که اتاقم رو رنگ کنم... گفتم چه رنگی خوبه!!!

دیدم اگه ۲ تا از دیوار هارو بنفش سیر کنم اون ۲ تای دیگه هم بنفش کمرنگ خیلی ناز میشه!!!!

پس باید ۱ دستی هم داخل کمدم بکشم....به به چه خبره!!!

همه چمدون هارو ریختم بیرون و شرو کردم به بررسی!

آخی....نازی....همش لباسای بچگیام بود.... چه کوچکولو بودم من!!!

دیگه هر چی بدرد می خورد رو نگه داشتم بقیه رو ریختم دور...

احساس کردم کمدم گفت: خدا عمرت بده !! نفس راحتی کشیدم!

به دلم افتاده آزاد خارج از بوشهر  قبول میشم......

پ ن: خیلی وقته از بعضیها خبری نیست!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:51 توسط لی لی |
وا گشتن!
 

سلامی به گرمیه  بستنی!

بعد از مدتها دوری به خانه برگشتم با کوله باری از پند ها و نصیحت ها!

هم صحبت بودن با مادر بزرگ اون هم به مدت ۴ روز اون هم تنها خیلی می تونه تو زندگی آدم نقش داشته باشه...خودت بگرد نقش رو پیدا کن!

جدا خیلی خوش گذشت...

دیشب با خانواده محترم رفتیم پارک سیادت( تلویزیون) هوا جدا خیلی عالی  بود نسیم خنکی می وزید و...

دقیقا زیر انتن ایرانسل نشسته بودیم که با ۱ چیز عجیب مواجه شدیم!! ببینید!

این که این جوری!!!!

جریان جشن هم که هست!!!! همه حمله!!!!

میشه ۱ نفر به مامان من بگه این قدر گیر نده بهم که برو درس بخون؟ اگه می خواستم بخونم می خوندم!

خیلی مهرداد نا مرده!!! قسمت آخر امپراتور دریا نشونم داد!

ولی خیلی ۱ جوریه!

فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:14 توسط لی لی |
بیکاری
 

خوبه که آدمابتونن تو موقعیت های مختلف جلوی خودشون رو بگیرن و بتونن خودشون رو کنترل کنن

مخصوصا اگه توی مراسم فاتحه باشه!!!!

خیلی سعی کردم که نخندم اما نشد!!! از دست این بچه کوچیکا که همیشه باعث خنده آدم میشن!

خیلی خوبه آدم سرور خودش باشه مخصوصا که ۲ روز پیش مادر بزرگت باشی و مدام بیای تو نت و کاری به کارت نداشته باشهبرات ناهار هم ماهی درست کرده باشه.... مدام قربون صدقت هم بره!!!

خلاصه اینکه کلا ۲ روز از دست پویا راحت باشی!!!

بعد از مدتها یکی از دوستام اومده بوشهر قرار گذاشتیم روز ۵ شنبه همدیگرو ببینیم خیلی با کلاسیما!!! اونم تو زیتون! خلاصه آبجی های محترم نازی و رائیکا و لی لی و دنیا جون آماده باشند پول من رو هم شما حساب کنید!

بنده خدا عمه عزیییییییییییییییییییزم خونه و زندگیش رو دست من سپرده منم که پرو از صبح تا شب پای نت هستم ... حالا ۱ پول تلفنی براش بیاد!!!

جاتون خالی دیشب داشتم باشنگول جونم چت میکردم.... بنده خدا نمی تونست از کسی پیام بگیره مگر اینکه پیام رو از کنار آیدی طرف بخونه.....  منم تمام  حرف هارو کنار آیدی مینوشتم اونم جوابم میداد!!! خیلی حال داد..... همه برو بچی که آن بودند داشتن پیام های من رو می خوندن!!

۱کیشون هم که مدام جوابم میداد!!!

میگفت: خوب.....جدی؟......چه کار خوبی کردی!!! منم برای همشون نوشتم به روی خودتون نیارین که من چی مینوشتم!!! و گرنه کلو میشوید!

این آقای راننده  قایقرانی هم دیگه شورش رو در اورده.... چند جلسه هست که نمیاد دنبالمون!!!

سیاه شدم از بس زیر آفتاب ایستادم و نیمد!!!

دیروز از صبح تا شب آیدی یاهوم بالا نمی اومد...فکر کردم پسم رو زدن....می خواستم ۱ هفته دیگه عزای عمومی اعلام کنم!! ولی به لطف یکی از بچه های کلوب درست شد خدا عمرش بده....

این شالله ۱ زن خوب گیرش بیاد!!! مثل این پیر زنها که دعا میکنن!

به به .......... کمتر از ۱ ماه مونده به کنکور 

موفق باشیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:49 توسط لی لی |
رفت
 

هممون ۱ روز میریم....

اونم رفت...

حاج علی اکبر فیروز پور

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:11 توسط لی لی |
خیلی عالی بود
 

هر چی منتظر گرما نشستیم دیدیم نیمد!

روزها یکی یکی پشت سر هم رد میشن و فقط خاطره هاشون رو برامون میزارن...

یا خاطره های خوب یا بد... بستگی داره به خودمون که ببینیم دوست داریم چه جوری زندگی کنیم...

وقتی عکس های قدیمی رو نگاه میکنم ..... آه.... هیچی به جز حسرت برام نداره...چه دوره داشتیم  چه زمونه ای شده حالا ....آدم دیگه نمی تونه به چشماش اعتماد کنه دیگه چه برسه به ...

اگه دوست داشتید می تونید برای دایی مادرم که خیلی دوسش دارم دعا کنید....حالش خوب نیست ...میگن امروز فردا رفتنیه... خدا هممون رو مورد رحمت خودش قرار بده....

من به نوبه خودم  با نهایت اندوه به آقای هادی حسینی بابت از دست دادن دوست عزیز و گرامیشان تسلیت میگم... این شالله که ۱ دوست بهتری خریداری فرمایید! راستی دیگه سبزه نباشه! روشن قشنگتره!

با هم بودن خیلی خوبه مخصوصا این که هم سن باشید و اخلاقتون هم مثل هم باشه و ....

۲ روز که خونه دختر عموم پرند بودم مثل اینکه کافی نبود به خاطر این که خیلی باحالیم تشریفمان رو اوردیم به منزل ما! کلی  فوضولی و کلی گشت تو نت .... و ..... عجبا!!! چیکار داری بعدش چی شد!

این ۲ روز ۳ بار پیاده روی کردیم با این که هوا برای پیاده رفتن زیاد خوب نیست ولی ...خیلی خوش گذشت ...جای همتون خالی

تا به حال ایس سوخاری نرفته بودم چه جای دنج و خوبیه!! خیلی به آدم آرامش میده.... 

چرا بعضی از آهنگ هارو نمیشه دانلود کرد؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:3 توسط لی لی |
هیچی
 

آدم اگه اتفاقی تو زندگیش رخ نده... که بخواد در موردش آپ کنه باید چیکار کنه؟

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:41 توسط لی لی |
من و نازی
 

آدم هاي زيادي هستن كه به خاطر تفريح يا هر چي كه اسمش رو بزاري برنامه ريزيهايي مي كنن كه روحشون شاد بشه....
اين برنامه ريزي مي تونه 1 مسافرت باشه... يا 1 ورزش باشه....يا اگه خانوم هستن كه مطمعنا خريد هست!!!
گاهي اوقات اون برنامه ريزي مي تونه اين قدر روي آدم اثر كنه كه بخواد اون رو 1 هدف توي زندگي خودش قرار بده گاهي هم بر عكس...
من هم مثل خيلي از آدم ها احتياج به چيزي داشتم كه بتونم روحم رو خوشحال كنم... براي همين دنبال 1 برنامه ريزي رفتم ورزش رو انتخاب كردم و حالا شده هدفي توي زندگي من...
پس بايد خيلي تلاش كنم كه بتونم به اون چيزي كه مي خوام برسم...
همه ورزش ها به نوبه خودشون سخت هستن ولي هيچ وقت فكرش رو نمي كردم كه قايقراني اين قدر سخت باشه!!!
امروز تمرين بر گذار شد و بعد از تماسي كه جناب مربي گرامي با نازي داشت قرار شد دير سر تمرين بياد!
پس توصيه كرد كه تا اونجا كه از عهدتون بر مياد فوضولي نكنيد! ما كه اصلا خوشحال نبوديم از دير اومدن آقاي مربي!!! سريع كيفمون رو گذاشتيم كنار كانتينر ها و ....


4 نفر بوديم... كنار ساحل نشستيم و گفتيم و گفتيم...
خيلي هواي خوبي بود چون خيلي زود من و نازي رو به فكر فرو برد!


همين كه در فكر بوديم يكي كه نمي تونست فكر كردن ما رو ببينه!!!!( بعد از عمري!!) با 1 بطري آب از ما پذيرايي كرد! دمش گرم! خنك شديم!


بعد از كلي خيس شدن و عكس تكي انداختن  با نازي رفتيم روي ماسه ها.... ميگن دزد همه جا هستا!!! اما ديگه فكرشم نمي كرديم كه اونجا هم سرو كلش پيدا بشه!! البته دزد ناشي بوده! چون يادش رفته ارد پاش رو جا پاك كنه!


بردن موبايل و دوربين ممنوعه براي اينكه 1 منطقه نظاميه! و ما اصلا اين كاره خلاف رو انجام نمي ديم كه با موبايلمون عكس بگيريم!
رفتيم موبايل رو تو كيف گذاشتيم كه ديديم بهله!!!! آقاي مربي با 1 ساعت تاخير آمدند!!
سريع قايق رو تو آب انداختيم و ....
بعد از كلي كيف كردن و البته تلاش براي ياد گيري از آب بيرون اومديم و قايق هارو سر جاشون گذاشتيم و به طرف وسايل حركت كرديم
كانتينر مامجهز به كولر هستش!! خيلي خنك ميكنه!!!


و اين انگيزه شد كه من و نازي دعايي براي آمدن باران  بخونيم!(اونم اين موقع سال!!)
و بعد از كلي خستگي....اين سايه خسته لي لي  هست كه روي ديوار منزل افتاده

شدم شبیه مامان لنگ دراز!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20 توسط لی لی |
خوش گذرونی
 

سلام خوبید خوشید سلامتید چه خبرا ؟چی کار میکنید؟ خوش میگذره؟
چه قدر خوبه آدم بره خونه دوستش مهموني...كلي بگه بخنده خوش بگذره از اين ور از اون ور بگه....اذيت کنه...فضولي كنه!...دوستايي رو ببينه كه خيلي وقت بود نديده بوده!!
جاتون خالي ديشب با دوستان گرامي كه اصلا غيبت نكرديم!
تا يادم نرفته و خودتون فوضولي نكردين بگم كه رفته بوديم خونه لی لی دوستم  آره همون كه وبلاگ مينويسه ها!!!
جاتون خالي رفتيم اون جا و نفر اول بودم كه تلپ شدم! 1 خورده حرف زديم و خنديديم بعدش مامانش اومد تو و كلي سلام احوال پرسي و از اين صحبت ها!
مي دونين كه خانوم ها وقتي هم ديگه رو ميبينن اولين چيزي كه به هم ميگن اينه كه وااااااااااااااااااااااااااااااي... چه قدر لاغر شدي! خيلي خوب شدي...كار خوبي كردي...چيه چاقي! آدم تا جوونه بايد به خودش برسه...
خلاصه كلي تعارف رد و بدل شد و مادر گرامي رفتش منم كه كم رو شروع كرديم دوباره غيبت كردن! از اين بگو از اون بگو....البته همرو نگفتيم گذاشتيم تا بقيه بيان بيشتر حال كنيم!
نيمساعت گذشت كه ابجي دنيا هم اومد....مجلس گرم تر ميشود!!!دوباره شروع كرديم به غيبت كه ديديم به به دانشجويان گرامي دانشگاه آزاد برو بچ باحال هم اومدن! سارا و سميرا جووووووووون
ديگه ما رو ميگي!!! خونه كه رفته بود رو هوا!!!
از هر چي بگين حرف زديم و غيبت!!!!
حتي از كمبود شوهر كه برو بچ دانشجو مي گفتن آره به خدا ما اگه شانس داشتيم كه.....
خلاصه گفتيم گفتيم گفتيم ...1 دفعه نيگاه كرديم ديديم به به ساعت شد 10!!!!  نفهميديم كي گذشت! ديگه  موقع رفتن بود ..نخود نخود هر كي بره خونه خودش!

تازشم آبجی لی لیم بهم کادو تولدمم داد
شب خوابيديم و صبح با صداي خوبي از خواب بلند شدم!!!!
هيچ چيز شيرين تر از اين نيست كه1 نفر از جاييي بياد و برات سوغاتي بياره!!!
مخصوصا اين كه 1 ماه منتظر دوربين فیلمبرداری باشي كه بتوني فيلم تولدت رو ببيني اونم برا اولين بار بعد 1 ماه!
من همين جا از آباجي لي لي عزييييييييييييييييييييييييزم تشكرات فراوان وكونم كه كلي ميوه اورد جلومون و من همش رو خوردم ...كلي شيريني شربت شكلات اورد كه اصلا دوست نداشتم بخورم و اصلا به من چشمك نمي زدن! و كلي پيتزا خودشون تشريفشون رو اوردن كه من اصلا پيتزا دوست ندارم!!!
قابل توجه آقاي عمو كه هنوز به عمويي برگزيده نشدن! و كساني كه دعوت ميكنن شام  بعضيهارو از قلم ميندازن!
و قابل توجه شكمو هاي عزيز كه جاتون خالي بود خورديم و اومديم!
سه روز پيش بود كه من و مادر گرامي تو آشپزخونه مشغول بوديم كه 1 دفعه ديدم 1 گربه با تمام پرويي كه ميتونه داشته باشه همچين وارد خونه شد مثل مانكن ها 1 ادا عشوه اي هم مي اومد كه نگو!!! حالا ما رو ميگي هرچيميگيم پيشته!!! انگار نه انگار!! ديگه اعصابم خش خشي شد با فرياد گفتم : ميري بيرون يا همچيني فكت رو بيارم پايين؟ خجالت نمي كشي اومدي تو؟ مگه اينجا تويلست! هي هر چي هيچي نمي گم  پرو تر ميشه!
همين جوري كه داشتم دعوا ميكردم باهاش ديدم داره نيگام ميكنه اين قدر نيگاش بد بود كه فكر كنم داشته پيش خودش ميگفته: اين دختره فكر كنم 1 تختش كمه! فكر ميكنه من آدمم كه اين جوري با من صحبت مي كنه!
بعد از كلي نگاه هاي معني دار  با خونسردي كامل از در رفت بيرون گفت برم تا دختره ما رو خل نكرده!
9 تا گوجيك روي سيم برق نشسته بودن لي لي پوت 3 تا شون رو با سنگ ميزنه كه مي اوفتن.. چند تاي ديگه باقي ميمونه؟

تازشم قرار امروز عصر با پدر گرامی بریم تمرین رانندگی!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:45 توسط لی لی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا