آدم هاي زيادي هستن كه به خاطر تفريح يا هر چي كه اسمش رو بزاري برنامه ريزيهايي مي كنن كه روحشون شاد بشه....
اين برنامه ريزي مي تونه 1 مسافرت باشه... يا 1 ورزش باشه....يا اگه خانوم هستن كه مطمعنا خريد هست!!!
گاهي اوقات اون برنامه ريزي مي تونه اين قدر روي آدم اثر كنه كه بخواد اون رو 1 هدف توي زندگي خودش قرار بده گاهي هم بر عكس...
من هم مثل خيلي از آدم ها احتياج به چيزي داشتم كه بتونم روحم رو خوشحال كنم... براي همين دنبال 1 برنامه ريزي رفتم ورزش رو انتخاب كردم و حالا شده هدفي توي زندگي من...![]()
پس بايد خيلي تلاش كنم كه بتونم به اون چيزي كه مي خوام برسم...![]()
همه ورزش ها به نوبه خودشون سخت هستن ولي هيچ وقت فكرش رو نمي كردم كه قايقراني اين قدر سخت باشه!!!![]()
امروز تمرين بر گذار شد و بعد از تماسي كه جناب مربي گرامي با نازي داشت قرار شد دير سر تمرين بياد!![]()
پس توصيه كرد كه تا اونجا كه از عهدتون بر مياد فوضولي نكنيد! ما كه اصلا خوشحال نبوديم از دير اومدن آقاي مربي!!!
سريع كيفمون رو گذاشتيم كنار كانتينر ها و ....

4 نفر بوديم... كنار ساحل نشستيم و گفتيم و گفتيم...
خيلي هواي خوبي بود چون خيلي زود من و نازي رو به فكر فرو برد!

همين كه در فكر بوديم يكي كه نمي تونست فكر كردن ما رو ببينه!!!!( بعد از عمري!!) با 1 بطري آب از ما پذيرايي كرد! دمش گرم! خنك شديم!

بعد از كلي خيس شدن و عكس تكي انداختن با نازي رفتيم روي ماسه ها.... ميگن دزد همه جا هستا!!! اما ديگه فكرشم نمي كرديم كه اونجا هم سرو كلش پيدا بشه!! البته دزد ناشي بوده! چون يادش رفته ارد پاش رو جا پاك كنه!

بردن موبايل و دوربين ممنوعه براي اينكه 1 منطقه نظاميه! و ما اصلا اين كاره خلاف رو انجام نمي ديم كه با موبايلمون عكس بگيريم! 
رفتيم موبايل رو تو كيف گذاشتيم كه ديديم بهله!!!! آقاي مربي با 1 ساعت تاخير آمدند!!
سريع قايق رو تو آب انداختيم و ....
بعد از كلي كيف كردن و البته تلاش براي ياد گيري از آب بيرون اومديم و قايق هارو سر جاشون گذاشتيم و به طرف وسايل حركت كرديم
كانتينر مامجهز به كولر هستش!! خيلي خنك ميكنه!!!

و اين انگيزه شد كه من و نازي دعايي براي آمدن باران بخونيم!(اونم اين موقع سال!!)
و بعد از كلي خستگي....اين سايه خسته لي لي هست كه روي ديوار منزل افتاده

شدم شبیه مامان لنگ دراز!!
سلام خوبید
خوشید سلامتید چه خبرا ؟چی کار میکنید؟ خوش میگذره؟
چه قدر خوبه آدم بره خونه دوستش مهموني...كلي بگه بخنده خوش بگذره از اين ور از اون ور بگه....اذيت کنه...فضولي كنه!..
.دوستايي رو ببينه كه خيلي وقت بود نديده بوده!!
جاتون خالي ديشب با دوستان گرامي كه اصلا غيبت نكرديم!
تا يادم نرفته و خودتون فوضولي نكردين بگم كه رفته بوديم خونه لی لی دوستم آره همون كه وبلاگ مينويسه ها!!!
جاتون خالي رفتيم اون جا و نفر اول بودم كه تلپ شدم! 1 خورده حرف زديم و خنديديم بعدش مامانش اومد تو و كلي سلام احوال پرسي و از اين صحبت ها!
مي دونين كه خانوم ها وقتي هم ديگه رو ميبينن اولين چيزي كه به هم ميگن اينه كه وااااااااااااااااااااااااااااااي... چه قدر لاغر شدي! خيلي خوب شدي...كار خوبي كردي...چيه چاقي! آدم تا جوونه بايد به خودش برسه...![]()
خلاصه كلي تعارف رد و بدل شد و مادر گرامي رفتش منم كه كم رو شروع كرديم دوباره غيبت كردن!
از اين بگو از اون بگو....البته همرو نگفتيم گذاشتيم تا بقيه بيان بيشتر حال كنيم!![]()
نيمساعت گذشت كه ابجي دنيا هم اومد....
مجلس گرم تر ميشود!!!دوباره شروع كرديم به غيبت كه ديديم به به دانشجويان گرامي دانشگاه آزاد برو بچ باحال هم اومدن! سارا و سميرا جووووووووون![]()
ديگه ما رو ميگي!!! خونه كه رفته بود رو هوا!!!
از هر چي بگين حرف زديم و غيبت!!!!
حتي از كمبود شوهر كه برو بچ دانشجو مي گفتن
آره به خدا ما اگه شانس داشتيم كه.....
خلاصه گفتيم گفتيم گفتيم ...1 دفعه نيگاه كرديم ديديم به به ساعت شد 10!!!!
نفهميديم كي گذشت! ديگه موقع رفتن بود ..نخود نخود هر كي بره خونه خودش!
تازشم آبجی لی لیم بهم کادو تولدمم داد
شب خوابيديم و صبح با صداي خوبي از خواب بلند شدم!!!!
هيچ چيز شيرين تر از اين نيست كه1 نفر از جاييي بياد و برات سوغاتي بياره!!!
مخصوصا اين كه 1 ماه منتظر دوربين فیلمبرداری باشي كه بتوني فيلم تولدت رو ببيني اونم برا اولين بار بعد 1 ماه!
من همين جا از آباجي لي لي عزييييييييييييييييييييييييزم تشكرات فراوان وكونم كه كلي ميوه اورد جلومون و من همش رو خوردم ...كلي شيريني شربت شكلات اورد كه اصلا دوست نداشتم بخورم و اصلا به من چشمك نمي زدن!
و كلي پيتزا خودشون تشريفشون رو اوردن كه من اصلا پيتزا دوست ندارم!!!
قابل توجه آقاي عمو كه هنوز به عمويي برگزيده نشدن! و كساني كه دعوت ميكنن شام بعضيهارو از قلم ميندازن!
و قابل توجه شكمو هاي عزيز كه جاتون خالي بود خورديم و اومديم!
سه روز پيش بود كه من و مادر گرامي تو آشپزخونه مشغول بوديم كه 1 دفعه ديدم 1 گربه با تمام پرويي كه ميتونه داشته باشه همچين وارد خونه شد مثل مانكن ها 1 ادا عشوه اي هم مي اومد كه نگو!!!
حالا ما رو ميگي هرچيميگيم پيشته!!! انگار نه انگار!! ديگه اعصابم خش خشي شد با فرياد گفتم
: ميري بيرون يا همچيني فكت رو بيارم پايين؟ خجالت نمي كشي اومدي تو؟ مگه اينجا تويلست! هي هر چي هيچي نمي گم پرو تر ميشه!
همين جوري كه داشتم دعوا ميكردم باهاش ديدم داره نيگام ميكنه اين قدر نيگاش بد بود كه فكر كنم داشته پيش خودش ميگفته: اين دختره فكر كنم 1 تختش كمه! فكر ميكنه من آدمم كه اين جوري با من صحبت مي كنه!
بعد از كلي نگاه هاي معني دار با خونسردي كامل از در رفت بيرون گفت برم تا دختره ما رو خل نكرده!
9 تا گوجيك روي سيم برق نشسته بودن لي لي پوت 3 تا شون رو با سنگ ميزنه كه مي اوفتن.. چند تاي ديگه باقي ميمونه؟
تازشم قرار امروز عصر با پدر گرامی بریم تمرین رانندگی!!!
چرا آدما ....
چرا آدما....
چرا ما آدمها....آره اين جوري بهتره...بزار بگم چرا ما آدمها بعضي موقع ها اون قدر افسرده و غمگين ميشيم كه حتي حوصله خودمون هم نداريم؟حتي مايل نيستيم پرده هاي اتاقمون رو كنار بزنيم و پنجره رو باز كنيم كه هوايي تازه كنيم؟ اون قدر تلخ ميشيم كه حتي حاظر نيستيم جواب سلام پر محبت مادرمون رو بديم؟ اون قدر بد ميشيم كه متوجه نگاه هاي معصومانه گربه اي كه روز ها منتظر تو بوده كه بهش نگاه كني و غذا بدي بهش نميشيم؟ اون قدر زشت و نفرت انگيز ميشيم كه حتي گل آفتابگردون باغچمون روش رو از ما بر ميگردونه؟ اون قدر بي معرفت ميشيم كه ناراحتيه بيخودمون رو سر 1 نفر ديگه خالي ميكنيم؟
وقتي كه آدم ناراحته بايد چيكار كنه؟ چيكار كنه كه دلش باز بشه؟ چيكار كنه كه همه بتونن دركش كنن؟
چرا كسي نمي خواد قبول كنه كه بابا تو اگه حتي تو همچين موقعيت بدي گير كرده بودي باز هم نمي توني منو درك كني؟ چرا اين قدر اسرار داري كه آره مي فهمم چي ميگي! دركت ميكنم؟
تو درك نمي كني...به خدا دركم نمي كني....آخه نمي توني دركم كني..
چرا روان شناس ها ادعاشون ميشه همه چيز ميدونن؟ چرا ميخوان به همه ثابت كنن كه ميتونيم شما رو درك كنيم؟ چرا احساس صميميت ميكنن با همه؟ چرا فكر ميكنن ميتونن كمكمون كنن؟
چرا وقتي 1 نفر به تو بدي ميكنه و دلت رو ميشكونه خيلي راحت ميتوني ببخشيش؟ ولي من نه!چرا نمي تونم بزرگ باشم ؟چرا نمي تونم مهربون باشم؟
اصلا مهربوني يعني چي؟ يعني اين كه وقتي خورشيد از خواب بيدار شد تو اون رو به خونت دعوت كني و پنجره هارو براي ورودش باز كني... وقتي گربه نگاهت ميكنه نگاهش كني و بهش غذا بدي.... وقتي مادرت سلام ميكنه جوابش رو با عشق بدي... و حتي وقتي 1 سگ دنبالت كرد تو فرار نكني و بهش اجازه بدي كه تورو گاز بگيره!!!!!!!!!!!!![]()
پس چي فكر كردي؟ فكر كردي مهربوني الكيه؟
اصلا من اين چرتو پرت هاي بالا رو براي چي نوشتم؟ اصلا تو گروه خونيه من اينا نيست!!
واي واي واي...
امروز كه از خواب بلند شدم احساس كردم 1 وزنه 500 كيلويي به سرم وصله!!! اينقدر سرم سنگينه كه نگو از اون موقع تا حالا هم همين جوريم...![]()
قرار 1 سال به خاطره اين وزنه برم دكتر ! مي خوام برما.....ولي....نميرم!
خدا نكنه آدم پاش به دكتر باز بشه! وارد كه ميشي اول كلي بايد قربون صدقه منشي بري
كه ترو خدا به ما نوبت بده! بد از كلي اصرار كه راضي ميشه حالا بايد كلي دنبال جا بگردي كه بتوني بشيني!!!
و وقتي تمام اين مشكلات رو پشت سر گذاشتي ....بد بختي اصلي شروع ميشه!!! در اتاق دكي جون باز ميكني... ميبيني بهههههله!!!
1 دكتر بد اخلاق عبوس بد عنقي نشسته پشت ميز!!!
به خودت ميگي حالا اين رو كجاي دلم بزارم!
ميتوني با مهربونيه كه در موارد بالا به اون اشاره كردم جوابش رو بدي!!!!
آدم وقتي خوابش مياد بايد چيكار كنه؟
چرا تو الان فكر ميكني كه من ديوونه شدم!
فكر كردي من نمي دونم حالا پيش خودت ميگي نيگا اين دختره هم قاطي كرده!! اصلا از اول خل بود حالا بدتر شده!
اصلا خودتون رو ناراحت نكنيد ...تمام اينها اثرات قبل كنكوره 
با اين كه پرستار وبلاگ نويس نداريم اما روزتون مبارك!
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بيوفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بد از مرگ سهراب آمدي...
سنگ دل گر مي خواستي مي آمدي حالا چرا؟
راست میگی؟.....جدا!....باشه میگم...
باشه بابا گفتم که میگم.اااااااا ....خیلی خوب باشه..باشه...نه قربانت .خداحافظ!
اه اه اه اه
از دست این آدمایی که کلی با تلفن حرف میزنن این قدر بدم میاد! هی هرچی میخوای بگی بابا دیرم شده یا سرم رفت! کلم خوردیا! گوشم سرخ شدا!!!آدم باید سرشو بزنه تو دیوار!
اصلا مگه حالیشون میشه؟ اعصاب که نمی ذارن واسه آدم!! ببین یادم سلام کنم!
البته بی سلام که عزیز هستم!
خلاصه اینکه آره! دیروز که میتینگ بود
ما شیرینی گواهینام هم بردیم و خوردن و اومدیم!
بگذریم که بعضیها هم خوردن هم پلاستیک خش خشیشون اورده بودن و بردن!
بگذریم که عموی محترم پولش ته کشیده بود برامون شیرینی نیورد وقتی هم میگفتم شام بده روش رو می کرد اون ور که یعنی ها!!
در کل که خیلی خوب بود ...دور هم بودیم و......
راستی هر کی آقای مداد پر رنگ رو دید بگه عکس های ما کو؟
وقتی اسم اقتصاد میاد آدم یاد کارخونه و پول و کلی چیزهای دیگه می افته...
داشتن علمش که خیلی مهمه....فکر میکردم خوندن اقتصاد خیلی سخته! ولی حالا که دارم می خونم میبینم اوم جوریم که فکر میکردم نیست و نبوده.خیلی شیرینه ....خیلی دوسش دارم...( منظورم اقتصاده ها!!)! فکر های بد نکنید!کاش از اول رفته بودم رشته انسانی....ولی نه وقتی به عربی فکر می کنم .....
قبض برق اومده!!! چه خبره بابا؟ مگه سر اوردی؟ مگه ما چه قدر برق استفاده می کنیم؟
مگه شارژ ۵ تا موبایل/۱ تلویزیون/۲۰ تا لامپ/۲ تا کامپیوتر/۱ لپ تاپ/یخچال/فیریزر/۳ تا کولر/۲۴ ساعت اتو!/۲ تا آبگرم کن!/...
چه قدر برق مصرف میکنه؟![]()
اوردن رتبه چهارم از بین ۱۵ تیم به نظر شما شیرینی نداره؟ داره ها!!
جدیدن این بلاگفا هم با من مشکل داره! کم مونده بود اونم بزنه به تیپ ما! هر چی میام نظر بزارم میگه خیلی شرمندتونیم خانوم لی لی پوژ درج نظر برای شما مکان پذیر نمی باشد!
خوب این خودش خیلی مسئله مهمیه!
و اینکه هممون دعوت شدیم برای زمستون امسال بریم کنگان! که از اون ور بریم سیراف و مند و ....
بگین به دعوت کی حالا!!؟ بهلههههههههههههه جناب آقای هادی حسینی....تشویق بفرمایید
قرارهزینه سفر هم خودشون بپردازن!
۱ خبر دیگه هم دارم اینکه قرار این بار به دعوت دوستی عزیز هممون عازم عسلویه بشیم!
من در برم تا نیمدن دنبالم!
بارو بندیلاتون ببندین که داریم حرکت می کنیم....
خانوم چادرت از در بیرونه بیارش تو!!!
و اینکه خیلی بده آدم دیرش شده باشه....ماشین هم برده باشن.....تاکسی تلفنی هم زنگ بزنه بگه خانوم ۵ دقیقه دیگه زنگ بزن...هی دوباره زنگ بزنه هی دوباره بگه ۵ دیقه دیگه!!!و هی دوباره...![]()
آخرشم با عصبانیت بره سر خیابون ماشین بخواد بگیره....ملت هم از مکهاومده باشن راه بند اومده باشه..... تو هم عصبانیتر بشی که دیرت شده!!!.....و...... ۱ چیز زرد رنگی از دور بیلیک بیلیک کنه تو هم چشمات ضعیف باشه عینکت هم نزده باشی وقتی میاد نزدیک با کلی التماس میاسته برات بعد که از خوش مسیر بودنت با خبر بشه فلنگ رو ببنده و در بره! اون وقت تو بمونیو ۱ دنیا .....
اگه تو جای من بودی اون موقع چیکار میکردی؟
این روز ها همه خاطره تعریف می کنند....شما چه طور آقای هادی حسینی؟
اگه روزی روزگاری چندلی با ماشین من برخورد کرد حتما به شما خبر میدهم!
سلام..سلام..سلام..سلام..سلام!
دیدین بچه های کلاس اولی چه ذوق و شوقی دارن بعد از مدتهاکه چشمشون دنبال ۱ چیزی بوده گیرشون میاد!
امروز با مامان رفته بودیم بازار .حالا بعدا میگم چرا...گفتیم زود خرید کنیم که بابا زود میاد خونه کلید نداره پشت در بسته نمونه...
دیگه رسیدیم خونه که ۱ دفعه زنگ خونه زده شد!
آقای پستچی مهربون بود....
اگه گفتین چی برام اورده بود!!!
ارههههههههههههههه خودشه گواهینامه!
از حالا بگما!!!!!! فکر شیرینی از سرتون بیرون کنین!!!!
من از این پول ها ندارم!
اگه فکر کردین سری بعدی که می خواین میتینگ وبلاگ نویسان بزارین من شیرینی میارم بگم که سخت در اشتباهین!
امروز که خیلی روز خوبی بود هم به خاطر گواهینامه
هم اینکه امروز تولد بابامه
امروز رفتیم براش کادو بخریم گفتن برین عصر بیاین!
گفتیم چشم!
جالب اینه که امرو عصر هم داریم میریم دیدن ۱ نفر باید بریم برازجون!
بابا کادو بیکادو!
رفتیم گل فروشی که برای همون ۱ نفره گل بخریم آقاهه ۱ دست گل نشونمون داد این قده خوشکل بود
گفتیم چنده قیمتش؟ گفت راستش این دسته گل خواستگاری!
میشه ۱۸۰۰۰!
گفتم عجب دوماده خوبی!!!!!!
۱ سبد پایین گذاشته بود خیلی بزرگ بود گفت این هم مال ۱ نفر دیگست بازم میخوانش برای خواستگاری!!!!!!
این یکی در میاد ۸۵۰۰۰!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه خبره!!!!!!!!!!!!! گفتم می دونین جالبیش کجان؟ اینکه عروس خانوم بگه نه!
تازه مامان قشنگ ترش کرد گفت به فرضم که عروسی کنن ۲ روز دیگه می خوان طلاق بگیرن!![]()
از دست مامان های دوره زمونه!!!
توجه توجه
راستی بعضیها میخوان به مناسبت عمو شدنشون شام بدن!
همه ۵ شنبه هفته آینده شام دعوت آقای عمو هستیم!
۳ روز پیش رفتم کتابهای پیام نور گرفتم برای رشته مدیریت! این اقتصاد خردش چه قدر سخته!!من نخوام برم دانشگاه باید چه کسی رو ببینم!
راستی ترو خدا اگه خواستین میتینگ بزارین لطف کنید نه پارک شغاب باشه نه ساعت ۷ به بعد!!!!
آخه این چه وضعشه!!!
نمیگین ما خانوم ها نمی تونیم اون موقع شب اونم تو اون پارکه بیایم! هاااااااااااااااااان؟![]()
این سری بخشیدیمتون اما سری بعدی شرمنده!
خوش باشید......به امید دیدار تا ۵ شنبه آینده!
سلای...
چه قدر بده که آدم تو زندگیش هدفی نداشته باشه ...یعنی ندونه که بخواد چی کار کنه و کجا بره و چه جوری باشه.بد تر از همه اینکه کلی سر کوفت هم بشنوی بابت همین بی هدفیت.. .
خیلی خیلی بده ...مثل خودم که هدفی ندارم .... نه برای دانشگاهم نه برای آیندم که می خوام چیکاره بشم...شاید یکی از دلایل نخوندن درسم همین باشه! 
تو هر چی که هدف نداشتم ولی تو 1 چیزی هدف داشتم اونم اذیت کردن پویا
بوده که به امید خداوند مهربانم تونستم از این امتحان الهی سر بلند بیرون بیام!![]()
توجه توجه
قابل توجه فروشندگان ژ3.کلت.هفتیر.مثلثل.تیربار.ار پی جی. تانک...![]()
به دلایل ناموسی که به شرح زیر میباشد این جانب تمایل خود را برای خرید تمامیه اعلام شده ها با قیمتی 2 برابر قیمت اصلی اعلام میدارم.
1) خورده شدن پرپین های باغچه توسط عوامل نفوذی پویا!(گنجشک ها)!
2) خورده شدن ریحون های باغچه باز هم توسط عوامل نفوذی!
3) خورده شدن فلفل دلمه های عزیزم باز هم توسط....نه دیدی اشتباه کردی؟ این دفعه کار بچه های عوامل نفوذی بوده!
4) کشته شدن بچه عوامل نفوذی به دلیل بی توجهی خود عوامل نفوذی!
5) گرم شدن هوا به دلیل دعا های رئیس عوامل نفوذی(پویا) به خاطره خراب شدن باغچه من!
6) ندادن شام تولد و دادن حق السکوت که لو ندیم به شما بستنی نداده به ما داده!
7) انتخاب با خودتان است!
حالا بعد از گفتن این دلایل مهم حقش نیست 1 تیر تو مچ گنجشک ها بزنم !
و چه زیبا می گوید نیمای عزیز:
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند...![]()

چند روز پیش که داشتم ادبیات می خوندم یاد دوران مدرسه افتادم... چه روزگاری بود.. .
شاید چیزی از اون موقع نگذشته باشه ولی برای من انگاری 100 سال گذشته
...آره ننه جونم براتون بگه که اون موقع ها من برا خودم کسی بودم. این جوری نیگام نکن..عاشقونه صدام نکن!.... نه چیزه اشتباه شد!
یعنی این جوری نبینین که الان خیلی آرومم! اون موقع ها به من میگفتن دبیر نفله کن!!! ! !
موضوع از این قرار بود که من رفته بودم پای تخته برای حل فیزیک داشتم از رو دفترم می نوشتم که 1 دفعه استاز گرامی گفت:
اگه راست میگید از حفظ بنویسید! چرا همتون از رو دفتر حل میکنید!!!
آخه نکه من همرو از رو حل مسائل نوشته بودم واسه این...البته بلد بودم همرو ها!!!!![]()
وقتی این حرف رو زد پیش خودم گفتم استاز بیچاره من هنوز نمی دونم دو دوتا جوابش از حفظ میشه 5 تا بعد بیام فیزیک حل کنم!
خلاصه ما هم که بهمون بر خورده بود گفتیم:
زورتون فقط به من رسیده ؟ پس بقیه رو ندیدید که همه از رو دفتر می نوشتن؟ وقتی بلد نیستم چی جوری حل کنم؟
اونم میگفت واسه اینه که تنبلید نمی خونید ....همش تقصیر خودتونه!
منم که ازشدت عصبانیت رنگم شده بود مثل گوجه( چه گرون شده نا مرد!)
گفتم:
آخه وقتی 1 استازی بلد نیست درس بده.... وقتی خودش از رو کتاب برامون تدریس میکنه...وقتی..... منه دانش آموز چه توقعی میشه ازم داشت!!!!
نیگای بچه ها کردم همشون ای جوری بودن!![]()
استازه که دیگه نمی فهمید چی کار کنه گفت:
باشه من میرم و سری بعدی 1 استاز دیگه میاد که بهتر از منه!
رفت!![]()
1 هفته بعد در کلاس باز شد ....همون استازه با خفت هر چه تمام تر وارد شد!!! !
اینم بگم که من کاریکاتوریست کلاس بودم!![]()
خاطره های زیادی از مدرسه دارم ..همه رو می نویسم...
پس...
این داستان ادامه دارد!:
سلامون علیکم و ....
خوبین...خوشین ...سلامتین!؟...نیستین؟!!!!!!!!!!! خوب به من چه!![]()
دیروز که مصادف میشد با روز ۴ شنبه.... ۱ دفعه در خونه باز شد و صدایی اومد!
مامان: لیلو! بیا کمک پسرم کن خستش شد!![]()
خلاصه کلی با اخم و ...رفتیم طرف پوپی...دیدیم ...به به ![]()
چه بسته های زیبایی دستش می باشد!چه رنگی ...چه دمی ...عجب بالی!
بسته هارو ازش گرفتمو شروع کردم به باز کردنشون! بگو آخه دختر سر پیازی...ته پیازی!
قطعات کامپیوتری بودن با ۱ کیس و مانیتور و ....
قرار بود که سیستم رو به قول خودشون ردیف کنن!
نامرد حوصله نداشت وصلش کنه گیر داده بود لیا تو بیا ببندشون!
!!!!
من!.....
من هم که از خدام!
همچین مثل متخصص ها رفتم پیچ گوشتی اوردمو افتادم تو جونه بدنه کیسه!
هر چی پیچ داشت باز کردم! که بعدا متوجه شدم بله!!!!!! به پیچ فنشم رحم نکردمو بورو که رفتیم!![]()
پویام که نیشش باز!!!! کلی روم خندید!
منم خورد تو ذوقم!![]()
ولی مگه ول کن بودم! خولاصه جوری بود که بستیمش و به سلامت رسوندیمش پیش صاحبش!
البته بگم که همچنان مورد تشویق مادر گرامی قرار گرفتیم که با تشویق های مکرر خود روحیه ما رو ۳ چندان میکرد!
مامان: بیچاره کسی که این سیستم رو براش میبندین! حالا کار هم میکنه!![]()
جاتون خالی امروز کوزت اومده بود خونه ما!
این قدره مهربون بووووووووود که نگو ... ظرف های غذامون رو شست... آشپزی کرد...حیاط رو برامون با جوهر نمک شست!اینم بگم که نزدیک بود بریزه رو دستش!
همش هم صاحب خونه بهش امرو نهی میکرد
...این قدره گناه داشت![]()
ترو خدا میبینین دوره زمونه؟ اگه این همه کار رو میرفتم خونه قریبه میکردم کلی پولدار میشدم!!!![]()
بدشم که حیاط رو با چه بدبختی شستم .....آخرش میگن: اصلا تمیز نشستیش!
اینجاش این جوریه!!!! اون جاش اون جوریه!!!
فردا هم مهمون داریم
لیا میخواد صبح زود از خواب بلند شه کمک مامانش کنه...ساعت ۱۲ ظهر!
تا فردا!![]()
پ ن ۱: کتاب ادبیات پیش به رحمت ایزدی پیوست...![]()
پ ن ۲: دراگون بت بوشهر هم مشترکی با تهران ب ۳وم شد!
پ ن ۳ : امید وارم کامپیوتر اون بنده خدا مشکل براش پیش نیمده باشه!!!![]()
![]()
پ ن ۴: خداحافظ!
سلام![]()
چه قدر نوشتن مطلب از ذهن خود آدم هم سخته هم هیجان انگیز!!!!!
نکه تا به حال ننوشتم!![]()
جونم براتون بگه که من از بس فیلسوفم تو درس و مقش!!!
تا به الان.... البته الان که نه تا ۲ روز پیش اقدامی برای خوندن درس نکرده بودم...
باز هم بنا به توصیه های ۱ دوست خوب!!!( خدا این دوستارو به شما هم بده)!۲ روز پیش شروع کردم به خوندن درس.البته این دوسته اون دوسته نیست ها!!!!!
نمی خوام زیاد به خودم فشار بیارم به خاطره همین از ادبیات شروع کردم!!!! اون هم ۶ تا درس!![]()
می دونید که ادبیات خیلی سخته!![]()
تا الان شده ۱۶ تا درس پیشرفت خوبیه !اونم برای زرنگی مثل من!
الانم مثل دخمر های خوب کتابم جلومه! هم چت میکنم هم آپ می کنم هم می خونم!!تازه قراره ناهار امروز هم خودم درست کنم!!
چی از آب در میاد!
۴ روز دیگه ۱ تولدی نزدیکه
....خودت رو آماده کن برای ناهار!!! آخه نه من شام نمی خورم!![]()
آخ!!!!!!......
فهمیدین چی شد!!!
مامانه اومد و من هنوز ناهار درست نکردم!![]()
خدایا امروز رو بخیر کم!
.....بزار ناهار تولد رو بخوریم...بعدا هر چی خواست پیش بیاد!
راستی آقای ۱۴ اردیبهشتیان! من و شنگول جونم از صبح خدمت میرسیم!![]()
تا بعد!![]()
من که غریبه نیستم شما هم همین طور پس معرفی لازم نداریم![]()
نمی خواستم ۱وبلاگ دیگه داشته باشم هاااا!!!!!!! ولی ۱ کی از دوستان محترم این قدر تو گوش من خوند ه چرا وبلاگ شخصی درست نمیکنی!!!!! چرا خاطرات خودت رو نمی نویسی!!!!
بیا وبلاگت رو روزانش کن........چه قدر خوبه آدم ۱ وبلاگبرای خودش داشته باشه!!!!![]()
خلاصه....این جوریها!
حالا فعلا کافیه!
میترسم بعدا مطلب کم بیارم!!!!![]()
تورو خدا نظر بزارین ها!!!!!!!
من بچه خوبیم!![]()

