سیلااااااااااااااااام برو بچ
۱ وبلاگ دیگه راه انداختم اگه دوست داشتین که نه باید بیاین اونجا. آدررررس:

خیلی نامردیه....دیشب کلی نوشتم نوشتم نوشتم همین که خواستم ثبت کنم مانیتور پویا خاموش شد دیگه روشن نشد!!!دلش خوشه که مغاززززززززه کامپیوتری داره
بهتون گفتم خاطراتم رو براتون مینویسم...
البته با تصویر... شاید برای شما خاطرات جالبی نباشه ولی برای من هست و خواهد بود.
تقریبا روز ۲۳ تیر ماه بود که حرکت کردم به طرف شیراز. ۱ شب قبلش سری به خاله عزیزم زدم که یعنی خداحافظی و از این حرفها!!
جاتون خالی ۱ شیرینی های اوردن جلومون گذاشتن که نگو!!!
ادم دلش نمی اومد که بخورتشون که!!!

خلاصه فردا شدو ما حرکت کردیم...
البته با ماشین! همین جور که داشتیم میرفتیم پسر عمه گرامی اومد شیشه عینکش رو پاک کنه ۱ دفعه دید ۵ تا عینک دیگه هم رو پاشه!!!
می خواستی عینکت رو پاک نکنی!!!
جالب تر این که ما ۴ نفر بودیم!!! اما تعدادعینک ها...

دیده بودیم کامیون ها بارشون مواد پلاستیکی هست اما...

شرمنده عکس ۲ ومی آپ نمیشه!!!
طول کامیون ۵ متر بود!!!!
دیگه کلی خسته وکوفته من رو رسوندن خونه خاله اینا!!! تا در حیاط رو باز کردم چشمام ۴ تا شد!!!!!! جا نبود راه بری!!!

و جالب تر اینکه وقتی پام رو گذاشتم توی آشپزخونه .....

به قول پسر خالم قیمت رو یخچالیها خیلی بیشتر خود یخچاله!!!!
شیلات بوشهر!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام![]()
پس از سالها انتظار ....برگشتم!!!![]()
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
چه خبرا؟ میبینم که بله!!! ما نبودیم خیلی خبرا شده!!!!؟
جاتون کلی خالی بود این قدر خوش گذشت که نگو...
ولی چه فایده!
دیروز که برگشتم تو اتوبوس تمام مسافرت تو دلم زهر شد!![]()
گلاب به روتون ۳ بار
بالا!!!!
سوار اتوبوس که نبودیم!!! انگاری سوار الاغ شده بودیم!! بازم ۱۰۰ رحمت به آقا الاغه!!
کل اتوبوس میدروشید! انگاری لرزونک قورت داده بود!!!!
میبینم که بعضیا دانشگاه قبول میشن و صداش رو در نمیارن!!!!![]()
بعضیا هم از اول مهر میرن دانشگاه بعد ۱ ترم مرخصی و هنوز شیرینی ندادن!!![]()
بعضیا هم کاردانی قبولشده بودن و کلی فیس میدادن که کارشناسی هستیم!!!![]()
کلی خاطره دارم که الان وقتش نیست برای ۱ آپ دیگه...البته اگه یادم نره!!![]()