
خیلی نامردیه....دیشب کلی نوشتم نوشتم نوشتم همین که خواستم ثبت کنم مانیتور پویا خاموش شد دیگه روشن نشد!!!دلش خوشه که مغاززززززززه کامپیوتری داره
بهتون گفتم خاطراتم رو براتون مینویسم...
البته با تصویر... شاید برای شما خاطرات جالبی نباشه ولی برای من هست و خواهد بود.
تقریبا روز ۲۳ تیر ماه بود که حرکت کردم به طرف شیراز. ۱ شب قبلش سری به خاله عزیزم زدم که یعنی خداحافظی و از این حرفها!!
جاتون خالی ۱ شیرینی های اوردن جلومون گذاشتن که نگو!!!
ادم دلش نمی اومد که بخورتشون که!!!

خلاصه فردا شدو ما حرکت کردیم...
البته با ماشین! همین جور که داشتیم میرفتیم پسر عمه گرامی اومد شیشه عینکش رو پاک کنه ۱ دفعه دید ۵ تا عینک دیگه هم رو پاشه!!!
می خواستی عینکت رو پاک نکنی!!!
جالب تر این که ما ۴ نفر بودیم!!! اما تعدادعینک ها...

دیده بودیم کامیون ها بارشون مواد پلاستیکی هست اما...

شرمنده عکس ۲ ومی آپ نمیشه!!!
طول کامیون ۵ متر بود!!!!
دیگه کلی خسته وکوفته من رو رسوندن خونه خاله اینا!!! تا در حیاط رو باز کردم چشمام ۴ تا شد!!!!!! جا نبود راه بری!!!

و جالب تر اینکه وقتی پام رو گذاشتم توی آشپزخونه .....

به قول پسر خالم قیمت رو یخچالیها خیلی بیشتر خود یخچاله!!!!